نفس هایم نبض میگیرند دل دل میکنند برای چند روز بودن کوتاه اشتیاقم اوج میگیرد پرواز میکند برای یک روز نفس کشیدن در هوای تو دلم میرود گم میشود در ارزوی داشتن تو چشمانم سو میگیرد بینا میشود برای دیدن تو .... وتو معنا میشوی تزریق میشوی درعمق حیات زندگیم وچقدر شیرین است دردها وخواسته هایی که همه به تو منتهی میشوند من در تو رشد کردم معنا شدم وجاری گشتم زندگیم با تو نبض حیات گرفت .نهالی بودم که در ارزوی تو تناور شد خزانی بودم که با رویای تو بهار شد بنده ای بودم که در راه نیاز تو عابد شد دریای ارامی بودم که برای تو موج گرفت وطوفان شد شبی تاریک بودم که با نور تو مهتابی شد واکنون میترسم میترسم ازاین ترس ازاین ترس نرسیدن پایان یافتن خدا باان دریای عزمتش قدرتش هیچگاه نمیتواند در این لحظه چیزی زیبا تر از تو به من بدهد حتی اگر تمام دنیا را در یک طرف وتو داشته هایم را در یک طرف دیگر قرار دهم من حتی فرصت تصمیم ندارم چون تمام وجودم بند بند وجودم تورا میخواهد ناخواسته روان میشوم به سوی تو .مهم نیست که عقلم چه میگوید مهم تو هستی که بعد نوزده سال قرار است باشی وباشم در تو آخ که چقدر کودک درونم تو را فریاد میزندیا دش نرفته که تو مادر تمام آرزو هایی کودکیش بودی تو خواستار دویدن در تمام جنگل هایی بودی که از هوای تو نفس میکشند وچقدر دوست داشتی جایی یکی از ان درختهایی بودی که بودن را در تو معنا میکنن با تو رشد میکنند و میمیرن د خدایا این غم هجران سرآمدی ندارد این غم به انتها پایانی ندارد پس کجاست ان اجر صبری که دم به دم تکرار میکنی کفر نمیگویم چرا وقتی پر از نیازم جوابی نمیدهی وزمانی که تمام خواستنم ته میکشد نابود میشود تو به بهترین شکل انرا عطا میکنی یعنی نمیدانی که اشتیاقم شور ننشاطم. همه نابود شده اینبار نگذار نابود شوم در راهش یکبار به من عطا نکن که شوقش در وجودم پر کشیده خدایا خدایی کن اینبار برای روحم برای حالی که تو فقط میدانی چیست من تاوانم را دادم بس است این عذاب بس رحمان ورحیم باش خراب نکن ارزوی داشتنش را خواهش میکنم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۴ساعت ۱۷:۵۴ بعد از ظهر  توسط دست | 
میدانی گاهی خسته میشوی ازاین همه خواستن چیزی که مطمین نیستی به بعدها داشتنش میدانی سخت است که همه حتی رفتگر خیابان هم بداند دختری در این خانه منتظر است سخت است این شب های بی صبح این تکرار مکررات این که گاهی احساس میکنی اضافه هستی حساس میشوی حتی به لحن صدای تک تکشان وتو با هربار نامش اهی سرد از گلویت خارج میشود وبا خود میگویی ایا میشود که بشود .

من‌در دنیای ترسناک توهمم این روز را مرور میکردم وحتی از تصورش هم میترسیدم وامروز در همان نقطه ترسناک زندگی میکنم‌درست همان جا .

 

خدایا اگر بگویم من بنده امتحانت نیستم بیا تا برگه سفید است بگیرش من میترسم از غلط املایی های خط خورده سئوال های جواب نداده واز نمره آخرش بشدت میترسم بیا ولطفی کن گرچه میدانم اخرای امتحان است دیگر چاره ای نیست برای بیچارگییم .

کاش امشب صبح شود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳ساعت ۲۲:۴۰ بعد از ظهر  توسط دست | 
وقتی دیوان حافظ به دست میگرفتی دلم میخواست قایم شوم شعر هایش بی معنی بود در دنیای کودکانه ام جایی نداشت ولی دلم تو را دوست داشت میماندم وتو میخواندی ومن فقط نگاه میکردم وصد هابار از شعرهای بی معنیش بیزار میشدم .

ان روزها نمیدانستم روزیمثل تو میشوم من میمانم دنیایی از شعر من میمانم و انتخاب هایم من میمانم دوستانی که همه دکتر میشوند ومن میش‌‌وم عاشق کلمه ها 

ان روزها نمیدانستم شعرهایی که تو برایم میخوانی اینده ام را در دست میگیرد ومن گم میشوم در حرفهایش به دنبال شیراز میگردم با دیوان در دست مینشینم ومیخوانم .

دارم از زلف سیاهش گله چندان که نپرس.   که چنان زاو شده ام بی سر و سامان که نپرس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳ساعت ۰:۵۶ قبل از ظهر  توسط دست | 
وقتی دیوان حافظ به دست میگرفتی دلم میخواست قایم شوم شعر هایش بی معنی بود در دنیای کودکانه ام جایی نداشت ولی دلم تو را دوست داشت میماندم وتو میخواندی ومن فقط نگاه میکردم وصد هابار از شعرهای بی معنیش بیزار میشدم .

ان روزها نمیدانستم روزیمثل تو میشوم من میمانم دنیایی از شعر من میمانم و انتخاب هایم من میمانم دوستانی که همه دکتر میشوند ومن میش‌‌وم عاشق کلمه ها 

ان روزها نمیدانستم شعرهایی که تو برایم میخوانی اینده ام را در دست میگیرد ومن گم میشوم در حرفهایش به دنبال شیراز میگردم با دیوان در دست مینشینم ومیخوانم .

دارم از زلف سیاهش گله چندان که نپرس.   که چنان زو شده ام بی سر و سامان که نپرس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳ساعت ۰:۴۲ قبل از ظهر  توسط دست | 
خسته ام از خستگی ها وناامیدی های هر روزم  خدایا روزی که از دلتنگی نوشتم نمیدانستم که این سردرگمی ودلتنگی همسفر یکسال از زندگیم خوتهد بود فکر میکردم بعد یکماه تمام میشود ولی تمام نشد شروع سرنوشت دیگری بود که هنوز هم نمیدانم در انتخابش درست عمل کرده ام یا نه هنوز هم گیج متحیرم  همیشه احساس میکردم خداوند عادله وامروز از همین وازه عدالت میترسم خدابا تو عمق حسرتم را میدانی ومن هم میدانم چقدر بزرگی ارامش بده به دل بیقرارم خسته ودلشکسته ام هم از انسان هایت هم از خودم خدایا خیلی خسته ام خیلی

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ساعت ۰:۱۳ قبل از ظهر  توسط دست | 
این شبا دلم تنگه برای ارامش برای بی دغدغه نشستن شکرا کردن . جانمازی که دیشب بهم هدیه کردی رو دوست دارم همرنگ اسمونته خدایا تو میدونی که چقدر مشتاق وحسرت زده ام فقط تو میدونی که عشق چه بلایی به سرت میاره تو فقط میتونی این روزهای سخته منو درک کنی میدونی که چطور حسرت اون صندلی رو دارم  خنده دار این همه خواستن به شاعر دل میرود زدستم صاحب دلان خدارا دردا که راز بنهان خواهد شد اشکارا 

خودت اون بالا داری میبینی ارامش همنشینای منو و داری میبینی درد بینهایتم رو نمیدونم چطور وبا کدوم زبون میشه خواست که خوب تموم شه توبا همون زبون حسابش کن تمومش کن.

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۸ساعت ۰:۵۷ قبل از ظهر  توسط دست | 
دلم تنگ شده برای تک تک اون روزهایی از کوچه میومدم خونه وتو جانمازت رو بهن کرده بودی با چشمات من رو دنبال میکردی ومن هربار میگفتم نگاه نکن نمازت قبول نیست وتو اخم کنی ومن از ته دل بخندم چقذر دلم تنگ روزهایی که توی حیاط مینشستیم وچای میخوردیم وتو هربار از تنبلی من گله میکردی ومن بیشتر لم میدادم وفکر میکردم چقدر خوبه که توجلز وولز میکنی وتوهربار اخم میکردی سرت رو برمیگردوندی و زیر لب میگفتی دختر تو عاقبتت به هیچه به هیچه ومن باز میخندیدم ومیگفتم من عاقبتم خیلیم بخیره و توباز اخم میکردی دلم برای دستایی که بهم بافتنی یاد میدادن تنگ شده دلم برای ضرب المثل هایی که همه وصف حالم بیخیال وشاد من بودن تنگ شده دلم بذای شب نشینی ها تنگ شده دلم زیادی تنگ شده ولی همه چیز خیلی وقت تمام شده همین. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۶ساعت ۱:۱۸ قبل از ظهر  توسط دست | 
خوب است که دنیا در چرخش است گاهی توبالایی گاهی یکی دیگه شش سال نیش درست درهمین زمانها من در تلاش بودم اتهامی رو که تو به من زده بودی برطرف کنم ولی تو من رو خلا صلاح کردی حالا من اون بالام وتو اون بایین خدا حق من رو گرفت حالا تو من بی حساب شدیم زنذگی کن من همیشه با سکوت میگذرم اینبار هم گذشتم حوش باش با کثیف زندگی کرذنت

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۴ساعت ۱۵:۵۵ بعد از ظهر  توسط دست | 
خوب است که دنیا در چرخش است گاهی توبالایی گاهی یکی دیگه شش سال نیش درست درهمین زمانها من در تلاش بودم اتهامی رو که تو به من زده بودی برطرف کنم ولی تو من رو خلا صلاح کردی حالا من اون بالام وتو اون بایین خدا حق من رو گرفت حالا تو من بی حساب شدیم زنذگی کن من همیشه با سکوت میگذرم اینبار هم گذشتم حوش باش با کثیف زندگی کرذنت

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۴ساعت ۱۵:۵۵ بعد از ظهر  توسط دست | 
خدایا دلم مثل ابرهای بارانی گرفته وتنگ است امشب دوست دارم تا خود صبح بزنم ازاین ترسی که هر روز در جانم ریشه میکند از برادر مادری که گاهی چشمانشان ناامیدی را جار میزند خدایایک چیز را میدانی این روزها تمام درهایت را بسته ای تمامشان را اگر میخواهی ما را به سنجی بدان همه خسته ایم وهمه تکیه کردیم به دستایی که رو به تو بلند میشوند خدایا یکبار ابرویم رفت امااینبار برای خواسته ام مسمم همیشه پایان خوش برای دیگران نیست اینبار برای ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۸ساعت ۰:۳۲ قبل از ظهر  توسط دست | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ یک دفتر خاطره است برای روزمرگی های من و گاهی احساساتم روبیان میکنم وگاهی اتفاقات زندگیم .
گاهی گمان نمیکنی ولی میشود / گاهی نمیشود که نمیشود/گاهی هزار دعا بی اجابت است /گاهی نگفته قرعه به.نام تو میشود /گاهی گدای گدایی وبخت با تو یار نیست/گاهی تمام شهر گدای تو میشود.
دکتر علی شریعتی.

نوشته های پیشین
اسفند ۱۳۹۳
بهمن ۱۳۹۳
دی ۱۳۹۳
آذر ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
مرداد ۱۳۹۳
تیر ۱۳۹۳
خرداد ۱۳۹۳
برچسب‌ها
تولد (1)
ت (1)
پیوندها
دست نوشته های یک دختر
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

statistics