دست ( هایی ) که دیگه وجود نداره
سوال های زیادی برام بی جواب مونده . سوال هایی که با گذر زمان پاسخ هاش روشن میشه 

حالا یا توسط خودم یا هم خود به خود 

آینده ، همه چیزو مشخص میکنه اما ، چرا نیاز دارم به آینده و پاسخ پرسش هام ؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ مهر۱۳۹۳ساعت 7:24  توسط علی  | 

مگه چی میخوام ، هان ؟

چی میخوام ، سوال اینه که چی میخوام و میخوام چه استفاده ای ازش ببرم ، شاید خوب باشه شاید هم بد

ولی ایا همه چیز اونطوریه که هست ؟

از خودم نا امید شدم .

نه از کسی دیگه ، حتی انتظار هیچ چیزیو از هیچ کس ندارم

دیگه خیلی وقته که اینجوری شده ، خیلی وقته دارم کنار میام

همین دیشب شده بودم مثله دخترایی که باید به زور پدر ، شوهری رو که نمیخواد رو بپذیره ، فکر کنم ای

ساده ترین تعریفی باشه که دیشب برام باشه ، آینده ای نامعلوم .

ولی از همه چیز و همه کس بگذریم ، داره چه اتفاقی میفته ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 22:2  توسط علی  | 

یه وقت هایی هست که احساس میکنی اگه قویترین انسان روی زمین هم باشی باید دست بکشی از یک سری چیزها . حالا لزوما به این معنا نیست که کم قدرتشو نداری یا اهکیتش کمتر از اونیه که باید باشه  , بلکه این گذاشتن و رفتن میتونه به این معنی باشه که ( اگه ) بمونی بیشتر از دست میدی و بیشتر میری پایین . نباید تکون بخوری و فقط به دور و اطرافت نگاه کنی ببینی چی میگذره . امسال روزی که عزیزمو از دست دادم هم خوشحال شدم هم ناراحت . خوشحال از اینکه دردش ساکت شد و دیگه برای لازم نبود جسمش اینهمه عذاب بشه و نارحت هم از اینکه میدیدم بچه هاش چطور گریه میکنن. وقتی دیدم دختر کوچیکش وقتی بهش خبر دادن که حال مادرت بد شده و خودش و رسوند اینجا و با جای خالی مادرش روبه رو شد , و اون لحظه ای که با نگاهش اطرافشو جستجو میکرد و بین اونهمه آدم نمیتونست مادرشو ببینه , عذاب کشیدم . یعنی این جهنم نیست . نمیدونم , شاید جهنم دیگران آتش دوزخ باشه و بهشتش حوری و شراب بهشتی اما ..... برای من جهنم و بهشت همین جا کنار خودمه , بهشتی که هر روز میتونم ببینمش و دستاشو ببوسم ( پدر و مادرمو میگم ) 

این چند ساله همش درگیز این بودم که میخوام به کدوم طرف حرکت کنم , آیا جهتی که انتخاب میکنم پایان خوشی داره و آیا اینکه میتونم انجامش بدم ? اما سخته , خیلی سخته و باید به خودم نشون بدم که علی , میتونی انجامش بدی وو اما و اما و اما شرایط نمیذاره , شرایط نمیذاره , میخوام سعی کنم اما نمیشه , هر کاری میکنم نمیشه به هر طرف میرم نمیشه, هی فردا وفردا میکنم اما فردا هم نمیشه . شاید هم ..... شاید هم با مرگ این حسرت ها پایانشون سر بیود و به قول یکی این مرگه که حسرت رو تمومش میکنه . 

نمیدونم چیکار کنم , نمیدونم به کجا فرار کنم و همش و همش توی باتلاق نمیدونم ها گیر افتادم . گفتم باتلاق , یاد چند سال پیش افتادم که یه جایی گیر افتاده بودم نه راه پس داشتم نه راه پیش , هیچ جوره نمیشد کاری کرد و خودمو نجات بدم و کلا اگه یه قدم برمیداشتم فرو میرفتم , هر روزشمثل هر ثانیه ای بود که داری کم کم میری پایین تر و هیچ.راه نجاتی نداری , هیچ هیچ هیچ راه نجاتی دیگه وجود نداره و توی این مواقع فقط معجزه میتونه نجانت بده اما...... معجزه ای نشد و بوووووووووووم همه چی منفجز شد .

از رفتن و مرگ و باتلاق گفتم , همشون بهم ربط دارن . شاید اینبار دیگه واقعا برم و پشت سرمو نگاه نکنم اما با احتمال 99 درصد دوباره برمیگردم سرجای اولم و باز روز از نو روزی از نو . و فقط یک چیز میتونه کاری کنه دیگه برنگردم و برم و اون هم , اون یک درصده . شاید خیلی کم باشه شاید از صد قسمت فقط یکیش باشه ولی دلخوشیم به اینه که وجود داره و میتونم حتی با احتمال خیلی کم و کم روش حساب کنم , شاید تو باتلاق گیر کردم و بیشتر بدنم رفته باشه پایین اما هنوز سرم بالاست اما آیا فقط زنده موندن و نفس کشیدن برای من اهمیت داره , اگه این بود چرا حیوون درنده زاده نشدم ? آیا میشه فقط یک جا بدون حرکت موند و هیچ کاری انجام نداد ? اگه تلاش برای زنده موندن به مرگ منتهی میشه آیا ارزش این هست که تلاش کنیم ? و سوال آخر  , چطور به مرگ نزدیک بشیم ?

.

.

.

( دارم موفق میشم ، فقط یه کم دیگه مونده )

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 20:4  توسط علی  | 

امروز صبح با صدای جیغ و داد و فریاد و خلاصه با چنان پرشی از خواب پا شدم ( البته بهتره بگم پاشیده شدم توی هوا ) که هنوز دارم تیکه هامو از روی فرش جمع میکنم 

خلاصه پاشیده شدن که دیگه یه امر طبیعیه واسه من ( یادمه چند سال پیش هم مثل امروز صبح خواب بودم که ( باید پرانتزو باز میکردم , باید حتما پتو روم باشه تا خوابم بگیره و

تا صبح باید پتو کامل روم باشه ) که احساس کردم زمین لرزه اومد و خرابه های دیوار افتاده روم و صدای جیغ و داد وحشتناکی هم میومد ( یعنی صد در صد مطمئن بودم که دیگه

کارم ساخته است و با اینکه همه جا تاریک بود ( بخاطر پتو ) و سنگینی وحشتناکی که روی خودم حس میکردم منم کل وجودم ریخت پایین ( خونسردی رو به قول یکی وللش ) و

داشتم زهره ترک میشدم , حالا اینا به کنار جرات نداشتم خودمو تکون بدم , فکر میکردم اگه تکون بخورم صدای خورد شدن استخوون هام از یه طرف میاد و بدتر میشم , از یه طرف هم

آوار بیشتری میفته روم , تو همین حین ( فکر کنم با همین ح باشه حین ) ی چند لحظه ای همه جا ساکت شده بود و از بخ بد ما و شانس ............ یصدای آمبولانس از توی 

کوچمون اومد و.با سرعت برق هم رفت . داشت گریه ام میگرفت چون هیچ دردی رو حس نمیکردم و داشتم باور میکردم که مردم و این روحمه که داره با خودش حرف میزنه 

اون لحظات که داشتم دقیقا چند سال بعدش دوباره برام تکرارشد و اینبار اما به صورت واقعی تر و همه چیو جلوی چشام میدیدم , حالا بگذریم از این , دیگه کل زورم از بین رفته بود 

دهنم خشک شده بود و توی اون سکوت صدای بوووووووم بووم قلبمو میشنیدم ( حالا یا واقعا همه جا ساکت شده بود یا هم با شرایطی که برام پیش اومده بود توهم زده بودم ) 

همینجور داشتم به گذشته ام فکر میکردم ببینم آدم خوبی بودم یا نه که صدای خنده شنیدم و کم کم پتو از روم برداشته شد و همه جاروشن شد ( تو اون لحظه و با اون صدای خنده نکره 

داشتم بیهوش میشدم از ترس که نکنه الن ببرنم جهنم که دیدم نههههههههههههههه صدای دختر عممه و اونجور داره میخنده و منم از ترس و استرس و اظطراب و خلاصه همه گزینه ها 

خیس عرق شده بودم و مثل گنجشک داشتم میلرزیدم . وقتی دیدم صبح شده و همه جا امن و امان و زنده و سالمم ,اول دختر عممه رو یه با یه سیلی که تا اون لحظه صدایی به 

دلنشینی اون نشنیدم مهمون کردم و دوباره گرفتم خوابیدم ( به خاطر اینکه کسی نفهمه چه بلایی به سرم اومده ) 

امروز هم شبیه به روز دختر عمه بود ( اون روز شومو نامگذاری کردم به این اسم ) همسایه مون داد و بیداد وجیغ میزد ( یعنی فکر کنم دایناسور هم پیششون کم میاورد ) 

ما هم لباسی که خیلی تنم نبود ( همون جور منکرالاسواتی ) پریدیم بیرون ببینیم چه خبر شده که خبر آوردن که یکی از اقوامشون رو اعدام کردن . 

در مورد اعدام بعدا میگم که جریان چی چی بوده 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 13:45  توسط علی  | 

تصادف کردم سر ظهر . البته خیلی مسخره و فاجعه بار . نمیدونم حواسم کجا بود که رفتم و زدم تو دیواره خونه خودمون . از خودم بدم اومد که چرا اینطوری شد .

مجبور شدم با حال بدم برم بیرون . البته خودم هیچیم نشد و مجبور شدم برم بیرون . 

اینجا سانسور شده 

خیلی حال بهم زن بود امروز

اما یه چیز جالب اینکه فهمیدم اونی که دلم میخواد نیستم 

پی نوشت :

خیلی ساده میزنم زیر هدفم و همه کارایی رو که برنامه ریزی میکنم با یه اشتباه میزنم زیرش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۳۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 16:39  توسط علی  | 

مثه اینکه خیلی دووم نمیارم ، دیروز در بهت و ناباوری رفت . 

.

سپیده 25 روز دیگه برای همیشه میره .  مرجان هم دیروز رفت . (  نمیشه نبخشیدش  , چون ..... چون ......... چون.....................)  نمیدونم برای چی اما من نمیتونم نبخشم 

فقط من میمونم , فقط من میمونم ? 

به قول جیگر : میخوام برم ... میخواا ا ا ا ا م بر ر ر ر ر ر م .... میخوا ا ا ا ا ا ا ام بر ر ر ر ر ر ر ر ر ر رم 

اما نمیشه 

اما نمیشه چون دیگه نه فرصتی باقیمونده و نه هم قدرتی 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:21  توسط علی  | 

حس میکنم بهم توهین شد وقتی نمیدونستم . وقتی نمیدونستم کدوم یکی از اونایی که دارن به من نگاه میکنن ، داره میخنده و و منتظ 

پسند کردنه 

مرجان خدا لعنتت کنه که این کارو کردی 

چرا فقط یک کم ، فقط یک کم ، فقط یک کم فکر نکردی که شاید من هم احترامی برای خودم قائل باشم 

شاید من هم زرنگ باشم و بفهمم داری چیکار میکنی ،  بدونم کارات و اخلاقات چیجوریه 

ازت ستنفرم ستاره ، مرجان ، پرستو و هر اسم زهر ماری که داری 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:59  توسط علی  | 

خب داره ز اینجا میره , مثل تمام اومدن و رفتن ها , اینم مثل موقعی که نمیدونی چیکار کنی یه قلم به دست میگیری و توی کاغذ خای کاهی خط و نوشته های مبهم 

میکشی و می نویسی تا کاغذ جای حطوط زیگزاگت رو کم بیاره , موقع هایی هم یک شعرو اونقدر توی کاغذ مینویسی که فابل خوندن نباشه و بعدش , بله بعدش 

زندگی دوباره شروع میشه , زندگی نو و صبح نو , گذشته ی دیروزو تاریخ میزنی و میندازیش توی کشوی میز مطالعه و میز صندلیو یواش و اروم عقب میکشی و مثله شاهزاده

ها بلند میشی و یه لیوان  اب میخوری و یکی از اهنگ های داریوش رو میذاری و میری تا ت جاده ای که تازه اسفالت شده و همه جاشو بررسی میکنی و اخرش هم 

یه تابلو ورود ممنوع میزنی .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ساعت 12:56  توسط علی  | 

 

"": خط اول حذف کردم :""

بهم دروغ گفت و اینکه فکرکرد میتونه راحت دروغ بگه , میگه فرق داره ولی نداشت

بش خندیدم و گفتم داری اشتباه میکنی , اما میگفت نه !? 

دلم میخواست باور کنم 

ولی نشد 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ساعت 21:7  توسط علی  | 

امروز رفتم بیرون ، بعد از نزدیک به دو سال و خورده ای 

خیلی حس مزخرفی بود ، حسی که انگار دارن بهت میخندن و هیچی نمیگی ، نه اینکه مثلا نمیخوای حرفی

نزنی و این چیزا ، نه ، حرفی ندازی . 

نمیتونی از خودت دفاع کنی ، چون هیچ چیز برات نمونده

امروز احساس کردم تحقیر شدم ، و صد البته و نکته ای که دیگه باید آویزه ی گوشم 

کنم و یاد بگیرم اینه ، به کسی بیش از حد رو ندی 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:2  توسط علی  | 

الان روبه روم نشسته و داره بهش نگاه میکنم 

چقدر تفاوت وجود داره ؟ 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 17:47  توسط علی  | 

خیلی عجیبه ، گذشته داره تکرار میشه 

باید فقط لبخند بزنی

+ نوشته شده در  جمعه ۲۱ فروردین۱۳۹۴ساعت 14:35  توسط علی  | 

احساس میکنم که نباید این چنین وضعی پیش میومد ، احساس میکنم . . . . نمیفهمم خودمو 

شاید از اینجا باید شروع کرد . 

شاید بدست آوردن اینگونه ، پاداش من باشد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 2:51  توسط علی  | 

تصور میکنم که ضعیف ترین انسان عالم زاده شده ام . 

تصور میکنم که اختیارم رو به زوال است و توان تصمیم گرفتن را ندارم . 

تصور میکنم که یک باد ملایم نیز مرا تا دورترین بیابان ها ، یک موج آرام مرا تا اعماق اقیانوس و یک حرف کوچک و حقیر 

مرا دور خودم میچرخاند و همچنان که به من تمسخرگونه نگاه میکند ، مرا ضعیف و ناتوان و رنجور می پندارد . 

اما آیا من نیز اینگونه ام ؟ ؟ ؟ 

بلی ، واقعیت همین است . حقیقتی که دروغ نیست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 2:40  توسط علی  | 

سال 89 بار اولی بود که چنین چیزی میدم ، اولین حس ها و نشونه هایی از بزرگ شدن جسم 

فکر میکردم بزرگ شدم .

هر روز رنگ و لعاب بیشتری میگرفت . یک روز این منطقه ، یک روز اون منطقه ، کلا کارم به جایی رسیده بود که

خارجیشو هم بهش علاقه داشتم . 

اما فقط مدت خیلی کوتاهی سرگمم میکرد ، یا بهترشو پیدا میکردم یا کلا ازش خوشم نمیومد . 

الان دیگه نه تنها تکرار یک حماسه خوشحال و ذوق زده و به عبارتی بوجدم نمیاره ، بلکه بدتر از اون 

نه چیزی موندنده نه حوصلشو

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:13  توسط علی  | 

کوچیک تر که بودم فکر میکردم همه چیز زیادش خوبه ، اما الان برعکس شده شاید الان اشتباه فکر کنم  ولی الان دیگه کم میخوام

آیا میشه یه بار دیگه دست از کثافت بردارم ؟ 

فقط یک بار 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:25  توسط علی  | 

به یاد آوردن عزیز از دست رفته برای من مشکله ، چه صورتش و چه خاطراتی که ازش داشتم . هیچ صدایی ازش تو گوشم نیست

هیچ هیچ هیچ ای خدا چرا هیچ چیز نیست . شاید این طبیعت انسان باشه که به طور ناخوداگاه فراموش بشه از ذهنش چیز هایی 

که براش عزیز بوده و حالا با از دست دادنش مثلن بخواد دردش کمتر بشه . اما  . . ،  خدافاینجور سخت تره که بخوای با یه دسته کلید 

یک انسان رو بیاد بیاری 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 1:12  توسط علی  | 

پنج روز پیش شاید اتفاق خیلی خاصی نیفتاد اما برای من روز مهمی بود ، روزی بود که 

به انتظار چند ساله ام پایان دادم . پنج روز پیش فهمیدم اینجاو اونجا فرقی نمداره ، جدی دارم میگم علی 

هیچ فرقی نداره ، فقط این تصور منو بازی میده و هی از این بلاد به اون بلاد میکشونه ، فهمیدم 

آسمون بالای سرم همیشه آبیه چه اینجا چه اونجا 

.اینهمه سال فکر میکردم بودن کنار کسایی دیگه و جای دیگه اگه بهتر از جای خودم نباشه بدتر نیست 

و حداقل میتونم بگم با کسایی بودم که شاید و شاید کمی بیشتر ارضا میشدم ولی افسوس برای زمان از دست رفته

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 0:40  توسط علی  | 

چه کنم ؟

چه کنم با فردی که نمیتونه حرف بزنه و فقط خیره میشه چشمام و همینطور بهم نگاه میکنه ؟

چه کنم با آدمی که گذشته اش ، حالش و آینده اش ، جز شوخی مسخره ای بیشتر نیست ؟

چه کنم ؟ چه کنم با آدمی که زندگی مجازی را ترجیح می دهد و رویا مقصد و مبدا هر آرزو و حرفش است .

بی آزار است و فقط دلش میخواهد راه برود .

شما بگوئید ، چه کنم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۴ساعت 22:58  توسط علی  | 

روزی عقربی خواست از رودی رد بشه ، کمک میخواست و نمیتونست خودش تنهایی بره ، قورباغه ای رو دید و

ازش درخواست کمک کرد .

قورباغه امتناع کرد و گفت : من نمیتونم به تو اطمینان کنم ، چراکه تو نیش میزنی و نمیتونم خودم رو به سادگی به کشتن

بدم . عقرب با کلی حرف زدن متقاعدش کرد که اونو ببره و بهش گفت : اگه من تو رو وسط راه نیش بزنم خودم رو هم

به کشتن میدم ، تو چطور انتظار داری که من خواهان مرگ خودمم باشم ؟؟

قورباغه دید که راست میگه و بهش اعتماد کرد و عقرب رو پشتش سوار کرد و راه افتادن .

وسط رودخونه بودن که قوباغه درد عجیبی رو ، رو پشتش احساس کرد

روبه عقرب کرد و گفت چرا اینکارو کردی ؟

عقرب با نگاه حق به جانب بهش نگاه کرد گفت : قوباغه جان ، من طبیعتم اینه ، من ذاتم اینه ، تو حتی اگه برادرم هم باشی

نیشمو تو پشتت فرو میکنم ، من همونطور که بزرگ میشم ، نیش زدنم هم بزرگ میشه ، خواه تو باشی ، خواه یکی دیگه

.

.

.

من ذاتم اینه ، من تغییر پذیر نیستم ، یا هم هستم اگه اون چیزی رو که دارم ازم بگیرن ، اونقت شاید بدلیل نداشتنش

دیگه نداشته باشمش ، من همینی هستم که هستم ، اونی که میبینی رو من میخوام نشونت بدم ، اونی رو هم که نمیبینی

من نمیخوام نشونت بدم

قدرت داشتن اینجوریه ، تو پنهان شدن

اگه بدونن کی هستی .

؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۵ خرداد۱۳۹۳ساعت 20:11  توسط علی  |